خرید بک لینک
مشتی قربان حرف بی حساب نمی زد می گفت: وقتی پدر بزرگ شدم از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم آرزو داشتم نوه ام زبان باز کند و یک بار هم که شده مرا صدا بزند و من در جوابش بگویم؛جان عزیزم!آرزوی دست نیافتن

برچسب: نویسنده: کیان عباسیان تاريخ: جمعه 13 دی 1398 ساعت: 13:51

وقتی دیدم سکوت طولانی عمو مشتی قربانعلی نشانه رضا نیست کنجکاوی و فضولی ام گل کرد با کلماتی که با چاشنی طنز در آمیخته بودم گفتم؛عمو رجبعلی! بارِ کشتیِ غرق شده ات چقدر قیمت داشته که شما را اینگونه به در

برچسب: نویسنده: کیان عباسیان تاريخ: جمعه 13 دی 1398 ساعت: 13:51

پندهای شنیدنیِ مشتی رجبعلی به عروسشما طبق برنامه ای که داشتیم دو شبانه روز مهمان پسرم رضا بودیم وقت غذا خوردن،همگی بر صندلی تکیه زدیم و دور میز نشستیم من گفتم کاش سفره را روی زمین پهن می کردید...همسر

برچسب: نویسنده: کیان عباسیان تاريخ: جمعه 13 دی 1398 ساعت: 13:51

حرف حساب که دهاتی و شهری ندارد، دارد؟ عمو رجبعلی؛مهتاب خانوم! ما به روستایی بودنمان افتخار می کنیم و اعتقاد داریم هیچکس از دیگری بالاتر نیست مگر به داشتن تقوا.این را هم اضافه کنم زندگی کردن در شهر دلی

برچسب: نویسنده: کیان عباسیان تاريخ: جمعه 13 دی 1398 ساعت: 13:51

ببخشید پسره یا دختر؟اسمش چیه؟والله هر کار کردم اسمشو یاد نگرفتم!عمو رجبعلی وقتی نتوانست اسم های عجیب و غریب نوه هایش را به خاطر بیاورد با من چشم در چشم شد و گفت؛یک وقت به عقل و هوش ما شک نکنی! اسم بچ

برچسب: نویسنده: کیان عباسیان تاريخ: جمعه 13 دی 1398 ساعت: 13:51

سلام به سکوت کویر که آرامبخش ترین صدای طبیعت استسلام به ستاره های شب کویر که دم به دم سماع گونه جا عوض می کنند و می درخشند.سلام به صبوری گیاهان کویر که هر چه تشنه تر می شوند مقاوم ترندسلام به مردان و

برچسب: نویسنده: کیان عباسیان تاريخ: جمعه 13 دی 1398 ساعت: 13:51

با چاشنی و طعم خوش طنزوسیله ی نقلیه ی روزگاری کودکیِ ما هیچ آلودگی صوتی و هوا نداشت تازه وقتی هم کیفش کوک و سر حال بود برایمان آواز می خواند گرچه خیلی ها بجای تشویقِ زبان بسته ای که به خیال خودش با ع

برچسب: نویسنده: کیان عباسیان تاريخ: جمعه 13 دی 1398 ساعت: 13:51

مسیرم طولانی بود وقتی به صندلی مترو تکیه زدم تصمیم گرفتم چرتکی رو مهمون چشام کنم. البته بعضی ها فکر کرده بودن خودمو به خواب زدم تا مجبور نشم جامو به سالمند و ناتوان بدم...بگذریم.می خواستم با خواب ،گذر

برچسب: نویسنده: کیان عباسیان تاريخ: جمعه 13 دی 1398 ساعت: 13:51

آره والله، عمو ابراهیم خیلی راحت و با تعجب گفت؛کدوم گرونی؟گفتم؛ دستِ شما درد نکنه عمو ابراهیم!کدوم گرونی؟مردم دارن تو چاله چوله های گرونی له میشن، شما می پرسید کدوم گرونی؟قیمت اجناس لحظه ای تغییر می

برچسب: نویسنده: کیان عباسیان تاريخ: جمعه 13 دی 1398 ساعت: 13:51

ببخشید پسره یا دختر؟اسمش چیه؟والله هر کار کردم اسمشو یاد نگرفتم!آقا منصور هر چه فکر کرد اسم های خاص و لاکچریِ برادرزاده های عزیزش را به خاطر نیاورد دَمی بعد عمو رجبعلی و همسرش ( پدربزرگ و مادر بزرگ دو

برچسب: نویسنده: کیان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 4 دی 1398 ساعت: 13:35

صفحه بندی